
این مطلب مخصوص اعضا می باشد
برای مشاهده این گونه مطالب باید با نام کاربری خود
وارد شوید و یا ثبت نام کنید.
اگر عضو سایت هستید لطفا از طریق فرم زیر وارد شوید:

اگر عضو سایت نیستید توسط فرم زیر میتوانید به
سرعت ثبت نام کنید:
نظرات شما عزیزان:
مینا 
ساعت19:08---11 آذر 1390
چشم هایش
در این روزگار نامرد دختری نابینا زندگی میکرد . این دختر نابینا عاشقی داشت که همیشه به او
می گفت اگر چشمهایش بینا بود تا همیشه پیش او می ماند.
روزی یکی پیدا شد و چشم هایش را به دختر داد . دختر بینایش را به دست آورد. پس از آن متوجه شد که معشوقه اش نابیناست .
فردای آن روز دختر به پسر گفت: من تو را نمی خواهم و رفت.
پسر در حالی که بغض گلویش را می فشرد و لبخند تلخی بر لب داشت گفت :
برو ولی مواضب چشم هام باش!!!
shahram 
ساعت16:36---9 آذر 1390
این روزهـا كسـی، به خـودش زحمـت نمیدهـد یك نفـر را كشـف كنـد !
زیبـایی هـایش را بیـرون بكشـد ...
تلخـی هـایش را صبـر كنـد ...
...آدمهـای ِ امـروز، دوستـی هـای ِ كنسـروی می خواهنـد !
یك كنسـرو كه درش را بـاز كننـد ...
... بعـد ...
یكنفـر، شیرین و مهـربـان، از تویش بپـرد بیـرون !
و هی لبخنـد بزنـد و بگویـد :
" حـق بـا تـوسـتـــــ
Alpha 
ساعت17:51---6 آذر 1390
سلام از این که منو از آدرس وب سایتت مطلع کردی ممنون. کارت عالیه.
یه مدت دنبال این جور شعرا بودم که پیدا نمیشد. خیلی خوشحالم کردی
شهرزاد 
ساعت16:13---1 آذر 1390
مرسی
پایان غیر منتظره ای داشت
مینا 
ساعت22:56---27 آبان 1390